بلند شو !
بلند شو ! درختان پير خود را آمادهی آتش ميكنند ...
و درختهای جوان هنوز حسرت پاهايشان را ميكشند كه به خاك ريشه ميدهند .
بلند شو ! چراغها برای تو صف كشيدهاند ؛
در طول خيابان لشگر هفتاد و هفت
تا در پيادهرويهای شبانهات، با دمپايی و سيگار،
آسوده و آسان از يكسانی آنها سان بينی
و هرازگاهی با كلاه مشكيِ چه ، برايشان دست تكان دهی ...
مشهد / هزار و سیصد و هشتاد و چهار
+
نبشته شد در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 به ساعت 5:22 به قلم حافظ ایمانی
|

من از هیجان ...
من خیس و خوشحال
با آغوشی تر
همچون آفتابی بالغ
به مغازله ی شبنم و گلبرگ
می آیم
من از هیجانِ دارد باران می آید
دارم می آیم
+
نبشته شد در شنبه نوزدهم فروردین 1391 به ساعت 11:10 به قلم حافظ ایمانی
|

تنهایی
ریشه ی گیاهان دارویی در خاک ...
پروانه ای هنگام درآمیختن با گلی ...
ربع دایره ی نارنجی خورشید ؛
در افقِ غروب ...
تنهایی چقدر مقدس است .
+
نبشته شد در پنجشنبه چهارم اسفند 1390 به ساعت 18:31 به قلم حافظ ایمانی
|

تو که هنوز ...
من هرچه داشتم به تو گفتم !
تا از خودم برای تو ناگفتهای نماند ...
هرچیز را که بود سرودم برای تو !
تا واژهای بدون تو در من نماندهاست ...
اما تو که هنوز
حرفی نگفتهای به من از حرمت سکوت
از روزهای سخت
از روزهای یکسره من حرف میزنم !
اما تو که هنوز ...
+
نبشته شد در شنبه هفدهم دی 1390 به ساعت 14:26 به قلم حافظ ایمانی
|

این روزها ...
از روزهای هیچ به یادت نیامدم
حتی مقابلت که نشستم
حتی پس از نگاه
از روزهای اشک که شور است
از روزهای زخم مداوا نمی شود
اما درست می شود این یأس بی دریغ
اما درست می شود این روزهای سرد
+
نبشته شد در شنبه بیست و ششم آذر 1390 به ساعت 14:24 به قلم حافظ ایمانی
|

دیگر ...
شعرهایم چه بود؟
زبانههای شعلهی کمسویی
به احتراق حسّ آزادی
دیگر چه بود؟
تراوش نموریِ تنم
غلیان چند قطرهی وحشی
از سقف چشمها
دیگر چه بود؟
شاید شبیه میل به بودن ... ولو به هیچ
در سایهی توهّم لبخند
امروز من که شاعر آن شعرها منم
خاکسترم؛ همین .
بگو باد بیاید ...
+
نبشته شد در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 به ساعت 0:31 به قلم حافظ ایمانی
|

ما آنقدر ...
ما آنقدر هم را نمی شناسیم ؛
که بتوانیم بهترین حرف های جانمان را به هم بگوییم
که بتوانیم بهترین خیال را از هم داشته باشیم
ما آنقدر هم را نمی شناسیم ؛
که بتوانیم عاشق هم باشیم
+
نبشته شد در چهارشنبه چهارم آبان 1390 به ساعت 13:17 به قلم حافظ ایمانی
|

با من ...
تو ِ تنهایت کو با چشم
های بسته ای که شیدایی را بخواهد باشد ؟
جنون حرف آخر من نیست .
با من به هیچ حرف سخن نگو ...
با من به شور باش !
+
نبشته شد در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 به ساعت 13:52 به قلم حافظ ایمانی
|

آرامگاه من ...
اگر خوب نگاه کنی
عکس خودت را در چشمانم خواهی دید
خواهی دید که ما جهان را با هم نفس می کشیم
و عشق را با هم هستیم
با هم سکوت را سر می دهیم
با هم به بوسه می رسیم
و در هم شدت پیدا می کنیم
اگر خوب نگاه کنی
کافی ست برای مردنم چشمهایت را روی هم بگذاری
تا قلبت آرامگاه جاودانگیم باشد
+
نبشته شد در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 به ساعت 13:54 به قلم حافظ ایمانی
|

همین که ...
برای با من بودن ؛
لازم نیست حتی مرا ببینی !
همین که با خودت مهربانی کنی ؛
عاشقانه ترین نفس هایت را برایم کشیده ای ...
و همین که دستت را در گیسوانت شانه کنی ؛
آغوشم را به نوازش خودت کشاندی !
شب تا به بعد ...
لب تا به بوسه ...
حافظ ایمانی facebook
+
نبشته شد در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 به ساعت 20:32 به قلم حافظ ایمانی
|

ردام وردپیب تسیچ قشع نیا ...
بوئیدنت که هیچ
بوسیدنت که هیچ
هر شب هزار بار در آغوشت
حتی اگر ز شوق بمیرم ؛ باز
گویای عاشقانه ی قلبم نیست ...
این عشق چیست بی
پدر و مادر ... ؟
دیوانه کرده هم تو و هم من را !
+
نبشته شد در دوشنبه هفتم شهریور 1390 به ساعت 0:42 به قلم حافظ ایمانی
|

حرف های مستقیم
بدان که شکران تو را مراتبی ست !
نخست شکری ست بر نداشتنه هایت از پلیدی ...
که تو را ایمن نگاه می دارد از آفات
سپس شکری است بر داشته هایت ؛ هر چه که هست ...
که دیگرانی را نیست ؛ از خیر
که این شکران ، هم مراقبتی ست بر بود ِ آنچه تو را ست
و هم مزیّتی ست بر مزیدت آن
شکران ِ سپس ، بر داشتِ دیگرانی ست که
تو را همان نصیب خواهد شد ...
در ذکر آن خیر ...
شکران آخر بر وجود خیر است
اگر اختیارت را بدانی و خیر خواه ِ فی الجمله باشی !
و به خیر خویش و دیگران " خیر " نگویی !
و دست رد بر سینه اش همی نزنی !
+
نبشته شد در شنبه یکم مرداد 1390 به ساعت 23:53 به قلم حافظ ایمانی
|

حرف های مستقیم
چندان که پیش از هر غذا دست می شویی
بدان ! که پیش از قضا دست از خویش بشویی ...
+
نبشته شد در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 به ساعت 11:40 به قلم حافظ ایمانی
|

تقسیم بر قسمت ...
قسمت ميكردند ... تقسيم بر چشمهاي تشنهتر ؛
نگاه را قسمت ميكردند ...
آسمان سهم تو ... زمين مانده بود .
رنگها را كه ميريختند ؛ من هنوز ايستاده بودم .
همهي رنگها پاشيده شدند ؛ من هنوز ايستادهام .
جنگل سهم تو ... با پروانههاي رنگينكمانش ...
دريا سهم تو ... با عروسهاي دامن كشيدهاش ...
حتي كوه... با زنبقهايي كه شكار هيچ چشمي نميشوند .
گفتند: خورشيد ... من ايستاده بودم كه تو برخاستي ؛
كوه، طلوعش را بر دوش گرفت
دريا غروبش را ؛ تا آن زمان كه باز برآيد ...
ديديم خورشيد چراغ دست توست !
ماه اما مانده بود ، با تمام ستارگانش ،
كه پولك ميريخت بر اندام نهنگ شب
جامهاي كه هيچكس نخواهد توانست كوتاه و بلندش كند ...
ماه اما مانده بود ... من ايستاده بودم
كه : ماهي پولك ريخت بر ژرفاي دريا ...
و دريا و دريا و دريا ...
كه عروس مرا با خودش ميبرد تا ژرفاي تاريكي؛
خوابگاه خورشيد و ماه با ستارگانش ؛
كه ماهي پولك ميريخت بر اندام عروس ...
دامن دامن كشيدهتر از پيش ...
من هنوز ايستاده بودم .
قسمت ميكردند ... شراب را ؛
به آسمان و خورشيد و جنگل و دريا و ماهي و عروس و رنگ ؛
به تو ...
به سهم تو از اين همه خوشبختي ...
تقسيم بر چشمهاي تشنهتر ميشوم ،
ميخواستند برايم شراب بر يزند ؛
اما... تو حتي نگاه هم نكردي ؛
من هنوز ايستادهام .
+
نبشته شد در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 به ساعت 17:19 به قلم حافظ ایمانی
|

تقدیم به ...
وزيدنم را نديده اي !
وقتي از بي پايان ترين صافي جاري مي شوم ؛
آرام و رها ...
آرام وزلال؛در آبچكان قطره اي جوشيده از دل هفتاد سنگ
در گردونه اي متوازن .
تقديم به آبگيرهاي تنها !
قطره ... حلقه ... چرخ ... رقص ... بستر به سماع مي آيد ؛
من منتشر مي شوم .
دميدنم رانديده اي!در خلوت كوچه باغها؛
تراكم كاغذ هاي بي شعر؛
ازدحام مردگان خفته در گور ! مرا چه مي كند ؟
كه دم به دم ، نا به نا و گلو به گلو ...
تقديم به دختران زنده به گور!
شهيدان زنده به گور!
گوركنان زنده به گور!
و من ! مرده از زندگي خويش ؛ زنده به مردگي خويشم !
زنده به گورِ حياتي دسته جمعي بر كره اي پر از اموات متحرّك؛
همچنان هنوز عاشق ...
كه بي عشقي ؛ روح سرگشته ترين تنفّس ميرنده ست !
من مي دمم اين همه را ... اين را نديده اي !
+
نبشته شد در دوشنبه دوم خرداد 1390 به ساعت 17:32 به قلم حافظ ایمانی
|

سلام
سلام یعنی آغاز
آغاز فصلی نزدیک و دیگر
فصلی که در آن کلمات بوی مهربانی میدهند
ما با هم به راه افتاده ایم که تمام آرزوهایمان را ببینیم
که تمام مجازها به حقیقت تبدیل خواهد شد
و از تمامی سنگ ها چشمه ای خواهد جوشید
که میتوانی در آب آن چشمه ها خودت را به تماشا بنشینی
آنهم با چشم های من
سرشارم و دست افشان
+
نبشته شد در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 به ساعت 10:21 به قلم حافظ ایمانی
|

به تو ...
به ...
تو
تنها تو می دانی که چند گاه در بودنم هستی
چونان فانوسی که آخرین ستاره ی خاموش را دنباله دار می کند
که من قرار نیست بدانم بودنم را
ای تفسیر مقدس عشق !
در رخوت رخدادهای این روزگاری
کاری کن !
که دیگر نمی خواهم غربت این سی لحظه سال های زندانگی ام را
بی قاف و قرابت زندگی کنم
تا بودنم هستی
کاری کن
که درازنای این روزها به فرصت ِ کوتاهی ِ آهی
شبانم را به تیرگی به تاریکی نکشاند
حالا که در آغوش منی
آنقدر باش
که هیچ صبحی نتواند از خواب بیدارت کند ...
+
نبشته شد در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 به ساعت 9:56 به قلم حافظ ایمانی
|

راه برگشت
نه... هيچ راه برگشتی نيست
نه ميتوان كلمات را از خود دور كرد
و نه معنويتي را كه ميبخشند
دستهای باد موافقند انگار!
با مقابلی كه به تقابل می ايستد
با جنگي كه هيچ صلحی را برنميتابد.
نه ... هيچ راه برگشتی نيست
آنگاه كه تمام دارايیات را
برايت قمار زدهاند
با تمام ندارايیهايت ...
شير يا خط
برنده يا بازنده
هيچ فرقی نمیكند
تو قمارباز شدهای
از آمدنت هيچ خوشت نمی آيد
اما همچنان میآيی
خوشحال و بدحال
چه اهميت دارد
حالا به خودت نگاه كن
به حال و روز آمدنت
نه، هيچ راه برگشتی نيست
گاهی رفتن معنای برنگشتن است
و گاهی آمدن نشان برگشتن
گاهی نرفتن معنای آمدن است
و گاهی نيامدن نشانهی رفتن!
اگر برگردی-
آمدهای تا بروی
اگر برنگردی-
رفتهای تا بيايی!
بالا، آسمان ... پايين، زمين
بالای آسمان، بهشت ... پايين زمين، دوزخ
بهشت با تجمل و دوزخ با تحمل
بالا بروی
پايين بيايی
به آسمان بروی
به زمين بيايی
هيچ راه برگشتی نيست
كه بتوانی جای انسان را با زنبور عسل عوض كنی !!!
3بهمن 85 مشهد ساعت 4:30 بامداد
+
نبشته شد در جمعه ششم اسفند 1389 به ساعت 19:10 به قلم حافظ ایمانی
|

با اين حالم ...
ديگر دستهايت نه ابريشم خيالم را نوازش میكند نه زمهرير رويايم را...
خيال مخمل چين افتادهام می چروکد ؛
كه تو دستهای خورشيد ديگری را در دست میفشاری
و مسيح ديگری را حيات میبخشی ،
شايد از اينگونه خضر هم مانند من لبان تو را بوسيده باشد
كه چون من در آرزوی مرگ هزار مرتبه بميرد
و هيچ ايلی به استقبالش نيايد ...
مقابلت كه میايستادم تمام قد يوسف میشدم و برمیگشتم
شايد پيراهنم را از پشت بدرانی،
تا من بی هيچ درنگی عصمتم را آلودهی عصيانت كنم ...
با اين حالم كجا بروم ؟
من پيامآور كلمه نمیشوم ؛ من پيامآور اندوه بزرگتری هستم
كه تسليم آغازش میكند
من رسول رنجم ...
كه چون تويی را با هيچ معجزهای نمیتوان مسلمان كرد
تو كه شبيه هيچ كسی نيستی ... اگر آن كس خودت نباشی
+
نبشته شد در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 به ساعت 16:23 به قلم حافظ ایمانی
|

الف با
الف )
عدل جهان را دریافتم
هرکس نیرویی داشت در گوشه ای
یکی فربه در احوال
و یکی تهی دست از بسطی
آن چه جهان را استوار می داشت
حالی بود که بین خلایق در تقسیم و تصعید بود
روزی شرق بار غرب می کشید
و روزی مغرب ناظم احوال مشرق
هرچه بود او بود که ثابت بود
در این تفرّق بی حد
از هر کویی و خانه ای
و در هر دلی
هردم حرفی برمی جست که
الفبای کامل هستی را تشکیل می داد .
ب )
تاکستانی دیدم
پر برگ و خرّم
هر درختی پرخوشه
کان همه دانه ای بود
یکی دانه ی انگور که مایع بود
و در چشم من سوخته
چونان قطره ای که از پختگی دل ز چشم افتد
و همان یکی قطره دانه
برای هفتاد هزار سال مستی بس .
+
نبشته شد در دوشنبه یکم آذر 1389 به ساعت 17:24 به قلم حافظ ایمانی
|

کشکول خالی
رقص موسیقی ام به باد رسید
خانقاه درخت را پر کرد
شاخه ها در سماع می خوانند
حمد مخصوص حضرت احد است
...
با عشق؛ مست و راهدانم
نه با عقل؛ هشیار و گم
...
رنگ کفر و ایمان متضاد نیست
قرینه است
...
ما سر در آخور ِ عشقیم ...
با ما آن کند ؛
که شبان با گوسپندان
...
تو مرا در استغناء خود خواستی
من همان فقیر سر در گریبان خویشم
تا تو هستی
من درویشم
...
سیف صوفی ذکر است
و کیف صوفی فکر
ما هم سخن ِ خویشیم
...
از من به راستی یاد کن
چندان که زرتشت اهورَمزدا را
+
نبشته شد در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 به ساعت 18:5 به قلم حافظ ایمانی
|

افسوس
خودم را حیاطی دیدم متروک و بزرگ
واقع در حصار برج هایی بلند و سر به هوا
خانه ای با حیاطی پر از خشت
در لابه لایش علف هایی تازه و خودرو
با درختانی بالغ و با شخصیت
من مابقی باغ از دست رفته ام را افسوس می خورم
و دیگران پشت آن همه پنجره
افسوس مرا داشتن را
+
نبشته شد در یکشنبه دهم مرداد 1389 به ساعت 15:53 به قلم حافظ ایمانی
|

اقرار
از چشمت که می گذرم دیگر چیزی نمی بینم ...
تو آن قدر مرا راحت عاشق خودت می کنی هر روز
که من از روز پیش شاعرترم
به طرز عمیقی نگاهم کن
جوری که فقط عاشق ها می فهمند
من از هر طرفی که بیایم تو را دوست دارم
تو از هر طرف که نگاه کنی مرا دیوانه خواهی دید
تو را دوست دارم بیش از آنچه به سرم احتیاج دارم
تو را دوست دارم حتی وقتی می بینمت
حتی از پشت سر
حتی وقتی که یکی از ما نیست
تا با نیمه ی دیگرش بنشیند
نگاه کند، بشنود، ببوید، لمس کند و بچشد
حتی وقتی که یکی از ما نیست
تا با نیمه ی دیگرش احساس کند
که من سراسر ِ تو را دوست دارم
عشوه کن با من به سرگرانی شو
تا قدر تو را بیشتر بدانم
اصلا نمی دانم به خودت هم فکر می کنی
که همیشه موافق منی
به من فکر نکن
چند دقیقه
تا به خودت هم فکری کرده باشی
به خودت فکر نکن دارم احساس تنهایی می کنم
+
نبشته شد در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 به ساعت 12:44 به قلم حافظ ایمانی
|

خالي الذهن
حماسه فردوسی را سرود
و فلسفه خیام را
آیا این از یقین من نیست که گاهی به همه چیز شک می کنم؟
آیا عشق در غزل های شیخ و دیوان خواجه یکی است؟
اگر تو غمگینم کنی خوشحال تر می شوم
برای تو برقصم بهتر است
یا در مصطبه درس دادن
پیش از تو من تنها یک مولوی بودم
تو مولوی را مولوی کردی
نه شمس و نه هیچ نور دیگری
پس از تو من توام .
و
دارم به تو فکر میکنم
که به ذهنم میرسی
من خالی الذهن از همه چیز
تنها چیزی که به یاد می آورم تویی
برای تو بود
که خالی کردم دست های خیالم را
از همه چیز
خیالم از تو خالی نمی شود
من هر چقدر به تو فکر می توانم می کنم
من خالی الذهن از همه چیز
که همه چیزمن دیگر تویی .
+
نبشته شد در پنجشنبه بیستم خرداد 1389 به ساعت 12:57 به قلم حافظ ایمانی
|

قبله ی خروج !
اتاق من خانقاه من است
معبدی که محرابش پشت به قبله کرده است
من رو به همان قبله نمازم را می رقصم
وقتی می چرخم رو به کدام سوی دارم؟
تو می گویی من می گویم تو
تو در من در تو
من تا نباشم نمی توانم باشم
تو تا هستی دیگر کسی نیست
دارم طوافم را دور صدایی می کنم
که حنجره ام می خواند
تو با صدای من نام خودت را می گویی
و من دور خودم می چرخم
در خانه ی تو
چیزی حرام نیست
حتی بوسیدن
حتی خون
بیت الحرام من آغوش توست
بیت الحرام نیست
بیت الحرام من قتل گاه من است
باید طوری طواف کنم
که طور دیگری باشد
تا طوافم ناتمام بماند
طوری که تمام انگشت های سبابه رو به من باشد
تا من از من خارج نشود
من خارجی نمی شوم
تا در قتل گاه آغوش تو نمازم را برقصم
در معبدی که محرابش درست پشت به قبله کرده است .
+
نبشته شد در شنبه بیست و یکم فروردین 1389 به ساعت 16:15 به قلم حافظ ایمانی
|

بایزید رابعه را گفت :
حال ما را برافراشتند
مقامی در كنگرهی عرش در سياحت چشمانمان به تملك تماشا برخاست
كه رسولانی در زمين
برادرانشان را صلا میزنند با صدای ما
و كتابی را میخوانند از حرفهای ما
ما اگر حتی عصیان كنيم
نيز نماز كردهايم
ملائك اسم اعظم كه میگفتند
نام ما را میبردند ...
+
نبشته شد در پنجشنبه بیستم اسفند 1388 به ساعت 12:53 به قلم حافظ ایمانی
|

خط خطی های مستقیم .
بايزيد رابعه را گفت:
از خود درآی تا برآيی
آنكس كه خويش را يافت هيچ نخواست
وآنكس كه خويش را خواست هيچ نيافت
آنكس كه هيچ خواست مر او را پر كردند
وانكس كه پر خواست مر او را هيچ دادند
آنكس كه خويش را يافت خدای را ظاهر شد
وآنكس كه ظاهر شد فناء في العشق شدی
فناء في العشق ديدار ما باشد.
و گفت :
تو هفت مرتبه به ايمانم سنگ زدی
تا من حاجی كفر نام خودم باشم.
+
نبشته شد در شنبه پانزدهم اسفند 1388 به ساعت 1:0 به قلم حافظ ایمانی
|

در خاطره ...
بامداد حرف روشنی به گلهای سرخ نتابيد
که غروب در مزرعهی گندم غمگين نيست
نارنجی است.
آيا هيزم در زمستان گرمتر نمیسوزد؟
و روسری در بادهای شمال
بيشتر گره نمیخورد؟
خاموشی هيچ شبی به پاي اين فانوس نميرسد.
از اين سفر
چيز زيادی در خاطرم نيست
اما احساس خوبی دارم در صندلیهای اين قطار ...
+
نبشته شد در یکشنبه چهارم بهمن 1388 به ساعت 20:6 به قلم حافظ ایمانی
|

به سادگی فکر ...
الف ) مردمان بر سه دسته اند : يا شعورمندند و يا شعارمند و دسته اي ديگر شاعرند و شعرمند ؛ يعني هم از شعور بهره اي دارند و هم دستي در آب شور... ، اما خويش را در مشعر شهود و تنهايي بيشتر مي خواهند حتي اگر گاهي سر در برف خلسه و تجريد فرو بردن باشد ، اما نمي دانم اين روزها شعار دادن آسان تر است يا شعرگفتن و يا به ضرورت شعور پي بردن ؟
ب) شايد حدود يك سال پيش از انتخابات مجله ي قرمزرنگ ِ شهروند امروز عكس روي جلد و بخشي از آن شماره را اختصاص داده بود به مير حسين موسوي .نكته اي كه برايم قابل توجه بود ؛ انتخاب عنوان و تيتري بود كه از همان روز تا امروز ذهن مرا به خود مشغول داشته است ، كنار عكس ميرحسين تنها دو كلمه نوشته شده بود : (( شهيد ِ زنده ))
ج) مي دانم هنوز كشورم مومن نشده است چرا كه هم پر از حزن است و هم لبريز از ترس ، اين را گفتم به كساني كه سرزمينشان را بي باك و شادمان مي خواهند .
د) محمد بن عبدالله (ص) رسول رحمت و مهرباني مرد امي و ساده اي بود ، ساده بود و صادق ،ساده بود و با اخلاص، او گفته بود من مبعوث شدم تا مكارم اخلاق را تمام يا كامل كنم .فكر مي كردم در يك جامعه اي كه نام اسلام از در و ديوارش خوانده مي شود چقدر جاي اخلاق و مكارم اخلاقي خالي ست .
ه) به اين فكر مي كردم كه حسين بن علي (ع) در چه حالي و بر اثر چه پيشامد هايي و در چه زماني و به چه كساني مي گفت : اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد .
و) به هر حال فرقي نمي كند از جلوي حسينيهي ارشاد ِ شريعتي كه مي گذرم يا در ايستگاه متروي طالقاني كه مي ايستم يا در خيابان دكتر بهشتي كه راه ميروم و يا در اتوبان چمران با سرعت زياد ماشين ها ، احساس مي كنم جاي كساني در اين روزهاي كشورم بسيار خالي ست .
ز) ابوالقاسم فردوسي همشهري ِ شكوهمند ما شاهنامه ي محترمش را اينچنين آغاز كرده است :(( به نام خداوند جان و خرد )) شايد بهتربود به جاي جان و خرد از كلمات ديگري استفاده مي كرد كه در روزگار ما البته طرفدار و خواهان بيشتري داشت .
ح) شنيده بودم در مجلس اول خبرگان تدوين قانون اساسي محمود طالقاني بر روي زمين نشسته است و جمله ي جالبي را گفته است : (( من از صندلي هاي قرمز مي ترسم )) گفتم : صندلي ها چه قرمز چه سبز ، بر زمين بايد نشست
ط) باهنرانمان را ديگر رجائي به بهشتي نيست ، هست ؟
+
نبشته شد در یکشنبه بیستم دی 1388 به ساعت 13:10 به قلم حافظ ایمانی
|

...
آی شعر ،
آی كلمات ،
آرامش مرا به هم نزنيد !
...
+
نبشته شد در شنبه چهارم مهر 1388 به ساعت 15:13 به قلم حافظ ایمانی
|

|